أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
55
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
اين همه عنف چيست ؟ گفت : آن وقت در عالم غفلت بودم گوشم « 1 » را « 2 » از استماع « 3 » نام او روح و راحت بود ، اكنون در عالم وصلتم « 4 » ، وقت ما را در مشهود « 5 » [ جمال او ] « 6 » . و گفت « 7 » : امروز نام او زحمت است و وحشت است . هر كسى « 8 » كى دليل خواهد ، براى منزل خواهد ، چون به منزل رسيد دليلش بچه كار آيد . هر كس « 9 » كى يار جويد ، براى « 10 » كار جويد ، چون عين كار گشت يارش بچه كار آيد . عاشق كى جان خواهد « 11 » ، براى وصل جانان خواهد ، چون به جانان رسيد جانش بچه كار آيد . بيت در عشق تو گر خوار و ذليل آمدهايم * بر عزّتت « 12 » اى دوست دليل آمدهايم منديش كى ما بجان به جنگ « 13 » آمدهايم * يا جان و روان بر تو سبيل آمدهايم اشارت « 14 » : كسى كى از معشوق خود غائب شود و ساحت وصل او را طالب شود تا در عالم غيبت بود ، در غلواى « 15 » درد « 16 » و فرقت بود . مطربى را بنشاند و اوصاف جمال معشوق خويش « 17 » نظم كند و در زبان او نهد و در « 18 » پيش خود بنشاند تا چنگ مىزند ، و بر نواى آن اوصاف جمال معشوق او مىسرايد [ 16 الف ] . ساعتى قدّش را بسرو مانند مىكند ، و ساعتى چشمش را به بادام تشبيه مىكند ، و ساعتى مويش « 19 » را « 20 » بنفشه مثال « 21 » مىكند « 22 » ، ساعتى « 23 » رخش را به گل مثل « 24 » مىزند « 25 » . اگر چنان باشد « 26 » كى در آن حال « 27 » معشوق در نصاب كمال و جمال از درآيد ، عاشق « 28 » مطرب را خاموش كند . برخيزد و با دوست [ دست ] « 29 » در آغوش كند ، مطرب را گويد « 30 » تا اكنون تو
--> ( 1 ) - گوش ( 2 ) - مرا ( 3 ) - سماع ( 4 ) - وصلم ( 5 ) - شهد شهود ( 6 ) - در متن ندارد ( 7 ) - گفتار ( 8 ) - هر كس كه دليلى ( 9 ) - هر كسى ( 10 ) - از بهر ( 11 ) - + از ( 12 ) - رغبتت ( 13 ) - بخيل ( 14 ) - در متن ندارد ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - هجر ( 17 ) - + را ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - زلفش ( 20 ) - در متن : از ( 21 ) - مثالى ( 22 ) - مىنهذ ( 23 ) - ندارد ( 24 ) - مثلى ( 25 ) - + پس ( 26 ) - بوذ ( 27 ) - حالت ( 28 ) - + آن ( 29 ) - در متن ندارد ( 30 ) - از « برخيزد و با . . . » ندارد .